🏛 حکایتِ آن مجلسِ پرخوران
در روزگاری نه چندان دور، در شهری نه چندان دور ، «دیوانِ مهمانداری» بود؛ مجلسی پرزرقوبرق با تالارهایی خنک و دیوارهایی پوشیده از قابِ افتخارات. بزرگانش، مردانی بودند با لباس فاخر و شکمهای پیشبرآمده، که هر یک خود را «استادِ هنرِ میزبانی» میدانستند، بیآنکه هرگز ملحفهای تا کرده یا سفرهای گسترده باشند.
روزی خواجهمجلسی گفت: «بیایید گرد هم آییم و از پیشرفت خویش سخن رانیم!»
پس بساط سمیناری گستردند با سخنرانیهای شیرین و شیشلیکهای آبدار. در آن مجلس، هرکه دیرتر چنگال به دست برد، از علمِ مهمانداری عقبتر شمرده میشد.
یکی گفت:
«من رازِ رضایتِ مهمان را بهتر از همه میدانم!»
دیگری گفت:
«من چهرهٔ خدمتگزارِ نالایق را از پشت دیوار تشخیص میدهم!»
سومی گفت:
«من بوی خدمتِ راستین را از بوی تعارف و تملّق تمیز میدهم!»
و هر سه در آیینهٔ خودبینی نگریستند و لب به ستایش خویش گشودند.
در میان شورِ تعریف از خویش، پیرخادمی که سالها از تخت تا رخت را آزموده بود، آهسته گفت:
«روزی علم بر صدر مینشست و نسب در صف،
اکنون اما صندلیها پر از پیوند است و دلها تهی از بینش.
آنگاه که خویشاوندی بر شایستگی چیره شود، خدمت از دلها میگریزد و مردم در سایهی نامها از معنا تهی میشوند.»
اما صدای پیر در میان قهقههی حضار گم شد. مجلس تا پاسی از شب به تعریف و تجلیل از خویش گذشت و بامداد که فرا رسید، هنوز صورتها سرخ از شرابِ خودپسندی بود و کاروانانِ خسته پشت درِ مهمانخانه بیپناه مانده بودند.
پندِ حکایت:
هتلداری را به خویشاوندی نتوان آموخت و مدیریت را با دعوتنامه نتوان سنجید.
میزبانی، آیینِ فروتنی است نه فخر فروشی؛
و آنکه از جیب مردم شیشلیک میخورد، روزی از حساب مردم سیلی خواهد خورد.
هتلجار، دیدهبان شفافیت در هتلداری ایران














