در یکی از سراهای بزرگ از کرانههای شمال، مسافران تا سپیده میخوابیدند، لیک در گوشهای از رباط، جانهایی بیدار بودند.
یکی قهوه میجوشاند، دیگری کفِ سنگفرش میزدود، و آندیگری بالشِ مهمان را آرام بر جای مینهاد تا بامداد، لبخندِ آسودگی بر چهرهها بنشیند.
مدیرِ سرا، مردی بود پرادعا و کمنگاه. هر روز بر تختِ خویش مینشست و در ستایشِ نظم و دقتِ خود، خطابه مینوشت.
روزی مسافری که بامداد زودتر برخاسته بود، از دور صدای قوری را شنید و بوی قهوه را استشمام کرد. با خود گفت: «هر خدمتی که دیده نمیشود، اگر نباشد، همهچیز دیده میشود.»
چون آفتاب برآمد، رباط درخشان بود و مهمانان خشنود. اما هیچکس آن بوی قهوه را به یاد نداشت، جز همان مسافر که میدانست آرامشِ امروز از تلاشِ بینامانِ دیشب است.
پس نامهای نوشت و گفت:
«ای مدیرِ رباط، اگر روزی پاداش میدهی، آن را نه به سخنورِ روز، که به خاموشِ شب بده. زیرا روشناییِ خدمت از آتشِ فروتنان است، نه از چراغِ خودنمایان.»
از آن پس، مدیر هرگاه عطر قهوه به مشامش میرسید، به یاد میآورد که در پسِ هر فنجان، دستی پنهان است. و دانست که خدمت، آوا ندارد؛ اما پژواکش در دلِ مهمانان میپیچد.
پندِ حکایت:
بوی قهوه یادگارِ دستانیست که دیده نمیشوند.
آنان که بیصدا میجوشند، جهانِ مهماننوازی را گرم نگه میدارند.
خدمت را نه در صدای سخن، که در سکوتِ عمل باید شنید.
هتلجار، دیدهبان شفافیت در هتلداری ایران














