در روزگاری نه چندان دور، در یکی از رباطهای آبادِ بلاد اصفاهان، مردی جوان را بر مسند مدیریت نشاندند. نه از دانشِ خدمت بهره داشت و نه از تجربهٔ میزبانی، لیک در هنرِ تملّق و تعارف، استاد بود.
هر بامداد که خواجهباشیِ اداره میرسید، او با خمتعظیم و لبخندِ اغراقآمیز به استقبال میشتافت و میگفت: «جهان روشن نمیشود جز از فروغِ حضورِ شما!»
و خواجه، سادهدل یا خودپسند، این نغمه را خوش میداشت و روزی دیگر پلهای بالاتر از پیش به او میداد.
کارکنانِ کهنهکارِ رباط، دلگیر و خاموش شدند. چون سخن از تجربه گفتند، مدیر نوپدید پاسخ داد: «سکوت کنید! مقام، از هوشِ من است، نه از سالهای شما.»
و چنان بر بامِ غرور بالا رفت که زمین را دیگر نمیدید.
روزی میهمانان بسیار آمدند و کار، آشفته شد. از کمبودِ تدارک تا سردیِ طعام، همه شکایت کردند. مدیر که دستش از تدبیر خالی بود، در میانِ آشفتگی لغزید و نردبانِ رابطه که تا دیروز بر آن بالا میرفت، اینبار واژگون شد.
در دم، آنانی که پلههایش را ساخته بودند، کنار رفتند و او ماند بر زمینِ غرورِ خویش.
پیرِ رباط نزدیک آمد و گفت:
«پسرم، نردبانی که از چربزبانی برآید، از یک صداقت فرومیریزد.
پلههایش را با تملّق نساز، با تجربه و راستی بساز، که هر صعودی بیپایه، فرودش بیرحمانه است.»
از آن پس، هر که از کارکنان به نردبانی بالا میرفت، نخست با دلِ مردم پله میساخت، نه با زبانِ چرب.
پندِ حکایت:
نردبانِ تملّق، بلند است اما سست.
بالا رفتن آسان است، ماندن دشوار، و فرود ناگهانی.
در هتلداری، مقام را باید از خدمت گرفت، نه از لبخندِ به خواجه.
هتلجار، دیدهبان شفافیت در هتلداری ایران














