در رباطی دلگشا از ناحیهی ری، کاروانیان شبانگاه فرود میآمدند و صبحگاه به سفر میرفتند. درِ ورودی را آینهای بزرگ آراسته بود تا هر مهمان، نخست چهرهی خویش را در آن ببیند و تبسمی بر لب آورد.
مدیری داشت مغرور و خودستا؛ هر صبح در همان آینه مینگریست و میگفت: «چه کسی چون من در حسن و وقار است؟»
لیک چون به کارکنان میرسید، زبانش تیز و نگاهش سرد بود. آشپز را به لغزش نان سرزنش میکرد، پیشخدمت را به لبخندِ کم، و نظافتچی را به خاکی که شاید نبود.
روزها گذشت و اندکاندک، چهرهها در رباط سرد شد. خدمتکاران تبسم را از یاد بردند، سخنشان کوتاه شد و گامهایشان بیرمق. مهمانان نیز گفتند: «در این سرا، همه گویی آینهٔ یک چهرهاند؛ بیمهری از بالا تا پایین میتابد.»
روزی پیرمردی کهنسال در آن رباط منزل کرد. هنگام خروج، دستی بر آینه کشید و گفت:
«ای خواجه، این آینه عیب ندارد؛ تنها صاحبش چهره درهم دارد. آینه، آن مینماید که روبهرویش ایستاده است. اگر خواهی تصویر زیبا شود، خود زیبا بنگر.»
مدیر خاموش ماند. از آن پس، پیش از آنکه در آینه بنگرد، لبخند میزد و دلِ کارگران را میپرسید. چندی نگذشت که فضا گرمتر شد، طعام لذیذتر، و لبخندها راستینتر. و مهمانان گفتند: «این رباط همان است، اما جانش دیگرگون شده است.»
پندِ حکایت:
هتل، آیینهٔ مدیر است؛
اگر او لبخند نزند، هیچ خدمتی درخشان نخواهد بود.
نرمیِ سخن، برقِ لوستر را بینیاز میکند،
و مهربانی، آینهایست که همه در آن زیبا میشوند.
هتلجار، دیدهبان شفافیت در هتلداری ایران














