🗝 حکایت کلید گمشده
کلیدِ اتاق مهمان یا قفلِ دلِ مردم؟
روایتِ مدیری که در را میگشود، اما راه را نمیدانست.
در یکی از رباطهای آبادِ دیار پارس، مردی جوان را به مدیریت گماشتند. جامهای خوشدوخت داشت، دفتر و قلمی زرین، و دستهکلید بزرگی که هماره از کمر میآویخت. هر صبح، با تبسمی تصنعی در میان کارکنان میگشت و هر شب، در دفتر خویش گزارشِ تمجید از خود مینوشت.
میپنداشت که رمزِ میزبانی در «کلیدها»ست؛ کلیدِ اتاقها، انبارها، گاوصندوقها… لیک هیچگاه ندانست که مهمتر از همه، کلیدِ دلِ مردم است.
درِ همهٔ اتاقها را گشود، مگر درِ ارتباط با کارکنان و مهمانانش. چون یکی از مهمانان شکوه کرد، او در چهرهاش تبسمی کرد و در دل گفت: «کارِ مهمان، گفتن است و کارِ مدیر، شنیدن نه!»
روزی صبحگاه، مهمانِ سالخوردهای قصدِ خروج داشت و از او خواست تا کلید اتاقش را بازگیرد. مدیر در جیبهایش گشت، در صندوقها سرک کشید، و ناگاه دریافت که کلیدِ همان اتاق را گم کرده است. چهرهاش سرخ شد و لبانش لرزید. پیرمرد تبسمی کرد و گفت:
«پسرم، کلیدِ گمشده چندان مهم نیست، لیک مردِ میزبانی که قفلِ دلِ مردم را نمیشناسد، خانهاش همیشه بسته است.»
از آن روز، مدیر جوان به هر اتاق که رفت، پیش از باز کردن قفل، نخست بر درِ دلِ خادمانش کوبید. از آشپز تا دربان، هر یک را به نام خواند و در چهرهشان نگریست. دیگر صدای گلایه کمتر شد و صدای لبخند بیشتر. و کلیدها، همان کلیدها بودند؛ تنها «صاحبشان» دگرگون شده بود.
پندِ حکایت:
کلیدِ میزبانی در صندوقِ گاوصندوق نیست،
در قفلِ دلِ انسان است.
هرکه دلِ کارکنان را گشود،
درهای رضایتِ مهمانان را بیزحمت خواهد گشود.
هتلجار، دیدهبان شفافیت در هتلداری ایران














