در روزگاران نه چندان دور، کاروانسرایی بود در کنار راهی پررفتوآمد؛ رباطی با تالاری پرچراغ و حجرههایی پاکیزه. صاحب رباط، مردی بود با «ذوق ظاهر» و کمحوصلگی در باطن. روزی اندیشید که «کاروانسرا با مدیر خوشسیما رونق گیرد»، پس جوانی را که جبّهای اتوکشیده، سبیلی تابدار و زبان شیرین داشت، به مدیریت گماشت؛ بیآنکه از دفتر دخل و خرج بداند یا فرق دمای سوپ و سونا را بشناسد.
جوان مدیر، هر بامداد به آینه مینگریست و شبها به چلچراغ. لابی را به عطر میآراست و قالی را به براق. اما در آشپزخانه، دیگها بینظم میجوشید و انبارها بیفهرست میماند. رختشویخانه ناله میکرد و شیرفشارِ آب گاه چون چشمه میجوشید و گاه چون ریگزار میخشکید. مهمانان، نخست فریفته لبخند شدند، لیک چون بالش ناصاف یافتند و صبحانه نیمپز، به شکایت گریختند. کاروان بعدی که رسید، پیر کاروانسالار گفت: «ای خواجه! مهمان را خوابِ نرم و حسابِ گرم لازم است، نه سبیلِ نرم و سخنِ گرم.»
صاحب رباط گفت: «مگر لابی خوشبو کم نعمتی است؟» کاروانسالار تبسمی کرد و پاسخ داد: «بوی عطر درِ ورودی، بوی سوختگی آشپزخانه را پنهان نمیکند. هتل را به ریش نمیگردانند، به ریشه میگردانند؛ و ریشهٔ هتلداری، دانشِ خدمت است و نظمِ کار.»
پس از آن، خواجه مردی کهنکار را که سالها از تخت تا رخت را آزموده بود، بر کار گماشت. چلچراغ شاید اندکی کمنور شد، اما نانْ همیشه داغ بود و تختْ همیشه آرام. مهمانان بازآمدند و آوازهٔ رباط، به انصاف، بلند شد.
پندِ حکایت: در هتلداری، زیباییِ صورت اگر با داناییِ سیرت همراه نشود، چراغ لابی را روشن میکند و چراغ اتاق را خاموش. مدیریت را با «قیافه» نمیتوان آراست؛ با «کیاست» باید ساخت
هتلجار، دیدهبان شفافیت در هتلداری ایران














