در یکی از رباطهای آرام از بلاد کرمان، مردی کاردان و خاموش خدمت میکرد. نه در جلسات سخن میگفت، نه در عکسهای رسمی میایستاد.
اما هرگاه مشکلی پیش میآمد، نخستین چراغی که در دلِ تاریکی روشن میشد، از دستِ او بود.
در همان رباط، مدیری تازهکار و پرهیاهو نیز بود. او هر روز در تالار میگشت، جامهای نو بر تن و لبخندی بر لب، و میگفت: «من روشناییِ این سرا هستم! اگر من نباشم، این کاروانسرا در تاریکی فرو میرود!»
و هرگاه مهمانان میآمدند، شمعهای فراوان میافروخت، لیک از شتاب و بیتدبیر، فراموش میکرد که روغن چراغها را تازه کند.
شبی، بادِ سختی وزید و شمعها یکییکی خاموش شدند. مهمانان در تاریکی حیران ماندند و مدیرِ پرادعا درمانده شد. در آن هنگام، همان خدمتکار خاموش، از گوشهی انبار بیرون آمد؛ فانوسی در دست، با روغنی تازه و دلی آرام.
چراغها را یکییکی روشن کرد و گفت:
«نور اگر از دل برآید، باد خاموشش نمیکند.»
صبح که شد، مهمانان گفتند: «مدیر شما که خود را نور مینامید، کجاست؟ ما روشنایی را در چهرهی آن خدمتکار دیدیم.»
و پیرِ رباط پاسخ داد:
«نورِ فروتن، ماندگار است و نورِ پرصدا، زود میسوزد. چراغِ بیدل، روشنی ندارد.»
از آن روز، در تالار رباط نوشته بودند:
“در هتلداری، دلِ روشن از هر چلچراغ پرقیمتتر است.”
پندِ حکایت:
نوری که از دل بتابد، در طوفان نمیمیرد.
در خدمت، خاموشی فضیلت است، نه ضعف.
هتلداری را با صدا نمیسنجند، با روشناییِ نیت میسنجند.
هتلجار، دیدهبان شفافیت در هتلداری ایران














